۱۳۸۸ مهر ۲۱, سهشنبه
فیلتر
دقت کردید که از اول زندگی همه ما زیر فیلتر بودیم ، همیشه سانسور شدیم .
یعنی از وقتی متولد شدیم تا همین حالا که نفس می کشیم . زمانی که بچه بودیم حتماً پیش اومده که مثلاً وقتی که یک فیلم یا یه شو (که اون زمان مد بود ) رو توی خونه می خواستند ببینند بیشتر از این که به فیلم توجه کنند به بچه های که نشسته بودند و نگاه می کردند بود . وای اگر یه جایی از فیلم حتی دوتا لب به هم نزدیک می شد . خودتون می دونید که چه اتفاقی می افتاد و جالب این که بچه ها هم که این عکس العمل رو می¬دیدن بیشتر کنجکاو می شدند که مگر قراره چه اتفاقی یا چه جنایتی رخ بده ، حتماً برای همین هم هست که وقتی که اون بچه ها که ما باشیم بزرگتر شدیم و حالا شدیم جوان وقتی که یک نفر رو دوست داریم و می خواهیم دستشو بگیریم و ببوسیمش خجالت می کشیم ، هر چند در نهایت این کار رو می کنیم چون دست ما نیست که جلو این اتفاق رو بگیریم ، احساس به یه جایی می رسه که خود به خود این اتفاق پیش می آید ولی به چه سختی . بدن خیس میشه از عرق و چنان پلکها رو به هم فشار می دیم که ...
برگردیم به زمان کودکی و بعد از آن وقتی که می خواستیم به مدرسه برویم ، دخترها و پسرها باید جدا می¬شدند . مدرسه دخترانه و مدرسه پسرانه ، در صورتی که درهمان زمان ما بعد از ظهر ها با هم بازی می کنیم ولی مدرسه ها جداست .چرا ؟ چون ما پسریم و دخترها دختر . این دلیلش بود که ما اصلاً نمی تونستیم در اون زمان بفهمیم یعنی چی ؟ پسر چیه ؟ دختر چیه ؟ مگه با هم فرق می کنیم ؟ که بهتره ؟ کی بدتره ؟ و از این جور چیزها .
اون زمان همون طور گذشت تا یه ذره بزرگتر شدیم و همون بازی بعد از ظهرها هم قدقن شد ، ما می رفتیم فوتبال بازی می کردیم و دخترها هم عروسک بازی می کردند یا از مادرشون درس خونه داری یاد می گرفتن .
شدیم دبیرستانی¬،¬بعضی وقتها که یکی درسش بهتر یا یکی ضعیفتر بود (مخصوصاً درس ریاضی یا فیزیک ) اگه شرایط محیا بود می خواستیم با هم درس بخونیم که البته یواشکی تحت نظر بودیم . یواشکی چون می خواستن به ما که نوجوان بودیم شخصیت بدن و فکر نکنیم کنترل می شیم ولی به حدی این کار به قول خودمون تابلو بود که ما هم طوری نشون می دادیم که آره داریم درس می خونیم و همین روزها هسته اتم رو می شکافیم یا یه سری فورمول جدید فیزیک کشف می کنیم ولی هیچ وقت از همچین جلساتی هیچ نفهمیدم .
رسیدیم کنکور یا همون زندان یا یه چیزی مثل این . کنکور انگار یه غول بود برای ما . مقایسه می شدیم ، اگه فلانی قبول بشه و تو قبول نشی . انگار، اگر دانشگاه قبول نمی شدیم دنیا دیگه تموم می شد . با کلی استرس درس می خوندیم ، اگه می گفتیم می خوایم یه رشته ای مثل هنر (سینما ، موسیقی ، تأتر ، گرافیک یا مثلاً کشاورزی یا همچین رشته هایی بخونیم انگار بدترین حرف ها رو به پدر و مادر می¬زدیم و در مقابل این حرف ها رو می شنیدیم (¬می خوای مترب بشی ، یا بعد از کلی درس خوندن بری سر زمین بیل بزنی¬...!! )
بیشترمون رفتیم دانشگاه ،¬ کسانی که خوش شانس بودن رفتن دانشگاه سراسری کسانی هم که بد شانس بودند آرزوی اون اسکناس پنجاه تومانی بزرگ (دانشگاه تهران ) به دلشون موند و رفتند دانشگاه آزاد که این لکه ننگ تا آخر عمر توی پرونده زندگیشان خواهد ماند .
دانشجو که شدیم و رفتیم دانشگاه فکر می کردیم چه خبره ! اما هیچی نبود . با آدمهای جدید آشنا می شدیم دوستای جدید روابط جدید ، چشم باز کردیم فهمیدیم یه نفر رو دوست داریم ، خیلی حال قشنگیه دست همو بگیریم با هم حرف بزنیم دست رو موهای هم بکشیم هم دیگرو نگاه کنیم . همه اینها اتفاق افتاد اما وقتی پیاده کنار هم را می رفتیم یه وقتهایی بی اختیار دستامون هم دیگرو می گرفتن اما ما باید دقت می کردیم چون اگه برادرهای بسیج میدیدن تصمیم می گرفتن امر به معروف و نهی از منکر مون کنن و واویلا... .
اما اگه توی خیابون بودیم بازم باید دقت می کردیم چون یه موجوداتی به نام گشت ارشاد وجود داره ، یه چیزی مثل رباط تقریبا . رباط گفتم چون طبق به برنامه خاص کار می کنن ، اول چند تا سوال بعد به قول خودشون هدایتت می کردن به سمت به ماشین استیشن که در ورودیش مثل در جهنم بود ، که اگه کار به اونجاها می رسید والدین عزیز باید وارد عمل می شدند ، احتمالا موبایل تا چند روزی مصادره می شد و به سری اتفاقات دیگه ...
بگذریم .
حالا هم اینترنت ما فیلتر
حرف هامون رو باید فیلتر کنیم
لباسها فیلتر
رفتار ها فیلتر
حتی کتاب های که می خونیم فیلتر
فیلم اگه از راه قانونی بخریم فیلتر(خدا خیر بده به این آقایون دی و دی فروش)
نوشیدنی ها فیلتر
خوردنی ها فیلتر
بنزین ماشین فیلتر
و حتی حتی اخیراً رنگ هم فیلتر شده
وای بر ما
۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه
زمان
بعضی وقتها ما فقط چند صدم ثانیه زمان داریم برای یه تصمیم مهم ، یه حرکت اساسی یا قدم درست . دقیقا مثل دو 100 متر که اگر کوچکترین اشتباه رو انجام بدی هیچ زمانی برای جبران نداری ، پس نباید اشتباه کرد چون اشتباه مساوی باختن . ولی برعکس این هم هست اگه از تمام انرژی که داری استفاده کنی سنجیده گام برداری و تمکز کافی داشته باشی می تونی 100 متر رو کمتر از 10ثانیه تموم کنی و بعد از خط پایان به هیچ چیزی به جز شادی کردن فکر نکنی.
و زندگی فقط همینه 100 متر مسافت و یک ساعت بینهایت دقیق که امکان خطا نداره ، اگر بتونی کمتر از 10ثانیه تمومش کنی برنده ای اما اگه شد 11 ، 12 ، 13 ، 14 دیگه تفاوتی نداره چون بالای 10 یعنی باختن . باید به فکر صدم با هزارم ثانیه های باشی که زیره 10 هستند ، هر چه کمتر بهتر .
دیوار ، زندان .
فرق یک آدم زندانی با یک آدم آزاد یک دیوار است . زندانی ها اون طرف دیوار و ما این طرف .
در ظاهر که همین طور است ، اما همین یک دیوار چه کارها با آدم میکنه و چه اثری روی ذهن آدم داره .
ما که این طرف دیوار هستیم مگر چه کار می کنیم ؟
آیا 99% ما کاری بیشتر از خور و خواب و خشم و شهوت داریم ؟
اما چرا زندان این طور تعریف شده ؟
توی زندان هم میشه آسمون رو دید اما در ساعتهای خاص ، همان طور که باید ساعت مشخص غذا ، خورد شاید هروقت که آدم هوس کنه نتونه دوش بگیره یا قدم بزنه ، هر چیزی که دلت خواست بخوری و با تلفن چرت و پرت بگی یا اس ام اس بازی کنی ولی در عوض میشه فکر کرد کاری که خیلی از آدمهای بیرون زندان نمی کنند در واقع بلد نیستند . البته خیلی ها توی زندان هم فکر نمی کنند ولی زندان چون کاری نداری و هر وقت که ساعت یا تاریخ رو می بینی عذاب می کشی فرصت خوبیه برای فکر کردن . من هرگز زندان نبودم ولی انگار بد نیست آدم یک بار تجربش کنه...
۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه
من
به اندازه ای احساس خستگی ، کسلی و غم دارم که خودم را دور از بهترینهای زندگی ام می دانم . دلم برای نوازشهای عاشقانه مادرم ، ذره ای خنده از درون و خیلی چیزهای دیگر تنگ شده است . روح طغیان در درون من مرده ، شاید ترس جای آن را گرفته است . اما نمی دانم ترس از چه چیزی .
قلبم این قدر محکم می تپد که با هر ضربان آن تمام بدنم تکان می خورد و به خوبی می توانم ضربانش را حس کنم .
شاید به سختی و با مبارزه جلو اشک ریختن را گرفتم فقط به خاطری تصوری که از مرد بودم دارم . اما غم تمام وجودم را گرفته و رهایم نمی کند .
۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه
من امروز مردم !
شنبه 21 شهریور 1388 من مردم .
نفس می کشم اما مردم .
چنان دلم گرفته که اگر صد سال هم گریه کنم حتی زره ای از بعضی که دارم کم نمی شود .
کم نیاوردم کاری نمی توانم بکنم ، هیچ کس نمی تواند کاری کند .
حالا تفاوت من با کسانی که می میرند و رویشان خروارها خاک می ریزند این است من نفس می کشم ولی آنها نمی توانند نفس بکشند برای همین هم رویشان خاک می ریزند . کاش روی من هم خاک می ریختند همین امشب یا فردا ، کاش نمی توانستم نفس بکشم .
حتی چشمان من هم جایی را نمی بینند نه نوری نه جسمی نه راهی ، دلیل این که به درو دیوار برخورد نمی کنم این است که مسیرهای تکراری را می روم و به چشم نیازی ندارم .
امروز روحم ، شخصیتم ، آرزوهایم ، جایگاهم ، جوانی ام ، افکارم و هر چیزی به جز جسمم از بین رفت له شد . فقط جسمم زنده است که هیچ علاقه ای به این ندارم ، می خواهم نابودش کنم همین جسم هم که برایم مانده می خواهم نابودش کنم چون هیچ علاقه ای به زندگی ندارم ، آرزویی ندارم امیدی هم نیست . برایم دعا کنید آرزو کنید که بتوانم خودم و همه را راحت کنم . اگر برایتان مهم هستم اگر دوستم دارید این تنها راه نجات من است کاری کنید که بتوانم ، واقعا همین را می خواهم .
خواهش می کنم نگویید این قدر تاریک و سیاه فکر نکن این قدر منفی ننویس این ها را نگوید که واقعیت ندارد و من را عذاب می دهد ، فقط کمکم کنید تا بروم به ابد به جایی که زود فراموش شوم و این قدر زجر نکشم .
اشتراک در:
نظرات (Atom)









