۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

شکست یا پیروزی !

تا حالا در با کسی در گیر شده اید ؟
فیزیکی
کلامی
با بوق ماشین
یا به هر طریق دیگری
اگر جواب مثیت است (با مشت صورت کسی را هدف قرار دادید و او حتی بیهوش شد ، دیالوگهای  گفتید که اصتلاحاً طرف زمین گیر شد ،  آنقدر بوق زدید که  ماشین  جلو شما چراغ  قرمز را رد کرد...) شما در آن صحنه شکست خوردید !
می پرسید چرا ؟
چون آن اتفاق یا آن شخص آنقدر قوی بود که کنترل شما را از حالت عادی خارج کرد و باعث اتفاقاتی شد که شما در تنهایی از آن پشیمان شدید و آن لحظه از زندگی را از دست دادید . البته این به معنی این نیست که ما فقط در این طور مواقع زمان برای لذت بردن از زندگی را از دست می دهیم چون موارد زیادی هست که خیلی بیشتر از این از ما زمان می گیرد اما این اتفاقات شکست سختی در پی دارد چون به راحتی می توان از آن گذشت .
هیچ کس و هیچ چیز نباید آنقدر قوی  باشد که بتواند ما را از حالت تعادل خارج کند .

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

چی فکر می کردیم ، چی شد .




حتماًزمان کودکی را یادتان هست ، همان زمانی که زندگی بازی کردن بود و کارتون دیدن و بهانه گرفتن وگاهی شیطنت .

بچه که بودیم دوست داشتیم زود بزرگ بشیم ،لباسای دکمه دار و کفشهای بند دار بپوشیم ریش و سیبیل در بیاریم (دخترا بتونن ابروهاشون و بردارن و آرایش کنن)بریم دانشگاه ، بتونیم رانندگی کنیم و به جای کارتون پسر شجاع فیلمهای که بزرگها می بینند رو نگاه کنیم و از اونها سر در بیاریم  کارهای که دلمان می خواهد رو انجام بدیم.

زمان گذشت و بزرگ شدیم ، لباس ها عوض شد ، ریش و سیبیل در آوردیم آرایش کردیم ، رفتیم دانشگاه ، رنندگی کردیم ، فیلم های درام و اکشن و هنری تماشا کردیم. همه اینها که گذشت تازه فهمیدیم که ما رو گذاشتن توی یه اتاق بتنی که نه در داره نه پنجره بعد هم گفتند که آگه هنرمندی ، مهندسی ، خلاقیت داری یا هر کاری بلدی این گوی و این میدان ، میدان ما همون اتاق بتنی که نه در داره نه پنجره ، بغضی از ما (از جمله خود من) که خیلی سمج بودیم و مثلا پشت کار داشتیم سعی کردیم کاری کنیم ، پس شروع کردیم به گاز زدن به یه دنیا بتون ، آنقدر گاز زدیم این بتنها رو که تمام دندونها مون ریخت و بتن حتی خط هم نشد ، با سر و کله کوبیدیم سرمون ورم کرد اما بتن حتی یه ترک  کوچیک هم برنداشت . دیگه به ما ثابت شده که توی یه اتاق بتنی که نه در داره نه پنجره فقط باید در جا زد و فکر نکرد و احمقانه خندید .

بله ، چی فکر  می کردیم و چی شد .

حالا خیلی از ما با خودمون می گیم کاش بزرگ نمی شدیم ، کاش ریش و سیبیلمون در نمیومد ، کاش تا وقتی زنده بودیم پسر شجاع رو تماشا می کردیم .


عاشورا




ظهر عاشورا بود ، دوربینم را برداشتم و رفتم تا از مراسم عزا داری عکس بگیرم . شهر شلوغ بود و با روزهای عادی فرق داشت ، بعضی از خیابانها ترافیک بود حتی بیشتر از روزهای معمولی . صفهای طولانی ، هرج و مرج ، لباسهای مشکی ، ترافیک زیاد در مکانهای که شربت ، چای یا غذا می دادند . همیشه فکر می کردم این غذاها را به آدمهای به اصتلاح مستحق همان انسانهای که به هر دلیلی ضعف مالی دارند و همین چند غذا هم برایشان غنیمت است ، این فکر خوبی است و اگر این کار درست انجام شود دل خیلی ها شاد می شود .

اما صفهای که من در روز عاشورا دیدم چیز دیگری را نشان میداد ، افرادی که از ماشینهای چند ده میلیونی پیاده می شدند و می رفتند توی صف و حتی بعضی از آنها وقتی یک غذا می گرفتند به سرعت اون غذا رو می گذاشتند توی ماشین مدل بالایشان و دوباره می رفتند توی صف .

ماشین مدل روز ، لباسهای مثلاً گران قیمت ، آرایشهای پیچیده ، یعنی اینها نیازمند هستند ؟

دوربینم هنوز توی کیف بود ، بعد از این که این اتفاقات را دیدم و معنی انسان نیازمند به کل توی ذهنم عوض شد به راهم ادامه دادم ، شهر شلوغ تر شد رسیدم به جاهایی خیلی هرج و مرج بود ، شلوغ بود اما خبری از صف و غذا نبود هر کس به هر طریقی که می توانست فرار می کرد دوباره جمع می شدند و چند نفر موتور سوار که به سمتشان می آمدند دوباره پراکنه می شدند ، دوربینم همچنان توی کیف بود و من از تصمیم منصرف شدم و راه برگشت به خانه را انتخاب کردم ، دو باره با همان صفهای طولانی و انسانهای نیازمن برخورد کردم تا رسیدم خانه ، خیلی گرسنه بودم ، نیمرو با رب گوجه فرنگی درست کردم و نهار خوردم ( جای شما خالی خیلی چسبید ) .

بعد خوابیدم و خواب مار دیدم ، ترسناک بود . بیدار که شدم به مادرم تلفن کردم و خوابم را برای ایشان تعریف کردم ، چند سوال پرسیدند . من خواستم از نتیجه و این که این خواب چه معنای دارد مطلع شوم مادرم به من هیمن را گفتند که مار می تواند مال و ثروت باشد می تواند دشمن باشد . و در آخر هم گفتند خودم برایت صدقه می دهم .



۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

قدرت

 قدرت این است که ، هیچ چیزی نتواند جلوت را بگیرد .


۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

حسین پناهی

حسین پناهی : (( به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد ))
.  
.
.
.
.
.
.
.
.
این جمله را که می خوانید ، می توانید به مادرتان نگاه نکنید یه اگر کنارش نیستید به او تلفن نکنید ؟ 
 روحش شا ، یادش گرامی .

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه